بهم گفتن سرتو بالا بگيربه خودت ببال گريه نكن اينا همينو مي خوان كه اشكتو ببينن كه شكستنتو ببينن ولي من برام مهم نبود پشتم لرزيده بود دستم از دستت جدا شده بود ميون اون همه آدم گمت كرده بودم تو رو برده بودن من دستم به هيچ جا بند نبود وقتي تو ماشين سوم دستتو آروم در مقابل فرياداي من تكون دادي ديگه هيچي نديدم نديدم كه دنبالم دويدن تهديدم كردن فراريم دادن حالا ديگه حداقل مي دونستم كجائي بينمون ديگه 100 متر بيشتر فاصله نبود ولي 100 متري پر از آدم پر از ديوار...اول كه رسيدم اونجا 6-7 نفر مثل ما بيشتر نبود ولي بعد از 2 ساعت شايد 300 نفر شديم كه عزيزامونو گم كرده بوديم همه با هم همدلو همراه شده بوديم فرقي نداشت از كجاي شهر اومديم چي تنمونه خونمون كجاست ماشينمون چيه همه مادر بوديم پدر بوديم همسر بوديم فرزند بوديم خواهر وبرادر بوديم...همه پاره تنمونو گم كرده بوديم...ساعت 8 شب كه شد يه ليست خوندن 240 نفر... اسم تو بود خنده دار بود خدا رو شكر مي كردم كه قبول كردن تو اونجائي...همه دورم بودن ولي خيلي تنها بودم تازه اون موقع معني غربتو فهميدم وقتي غريبي كه دستت به هيچ جائي بند نباشه فريادت به گوش هيچ كس نرسه همه مي گفتن صبر كن قول ميديم تا اذان صبح دستش تو دستت باشه به هر كسي زنگ مي زديم مي گفتن تا صبح صبر كنين اگه تا اون موقع نيومد بعد به فكر راهي باشين نمي دونم چند بار ولي شايد 100 دفعه جلوي در رفتم و برگشتم سوال كردم خواهش كردم فرياد زدم هيچ و هيچ...هر نيم ساعت يك بار 7-8 نفر ميومدن بيرون ولي باز تو نبودي دروغام به مامانت ومامانم بي تابم كرده بود اي خدا جواب اينا رو چي بدم!شد 2 صبح به دلم افتاده بود كه به اتفاقي افتاده هيچكي جوابمو نمي داد هر كي ميومد بيرون سراغتو مي گرفتم ...زدنتون؟خيلي اذيت مي كنن؟اونجا آب هست؟گرسنه نموندين كه....فلاني نديدي؟؟اين شكلي اونجوري بود اينجوري بود...ولي دريغ از يك كلام...به تنهايي تو فكر مي كردم...اونجا چي كار ميكني بميرم برات چي بهت گذشته...ميدونستي ما اينجا همه در تكاپو بوديم؟...ساعت 4 ديگه مطمئن بودم اتفاقي افتاده از قيافه همه معلوم بود ولي همه انكار مي كردن!يكي آزاد شد رفتم طرفش تورو مي شناخت با تو بود همه بهش علامت ميدادن كه نگو ولي اون آب پاكي رو ريخت رو دستم كارت بيخ داشت دنبال هر آشنائي كه مي توونين بگردين!كمرم شكست ديگه صداي ضجه هام بلند شده بود دائيت اومد طرفم بغلم كرد نترس ما هستيم نمي ذاريم اتفاقي براش بيفته اين همه دوست تو اين شهر داريم ولي ياس رو تو چشمش مي خووندم اي خدا حالا جواب مامانت رو چي بدم..منو با و. فرستادن خونه بخواب...ولي مگه مي توونستم آروم بشينم و. همه پا به پاي من گريه مي كرد ديگه از هم گسيخته بودم 14-15 ساعت بود كه گمت كرده بودم اي خدا الان مي فهمم بيقراري يعني چي...اي خدا كمكم كن خدايا نجاتم بده توهم زنگ موبايل پيدا كرده بودم...ساعت 7 زنگ زدم به دوستي 10 دقيقه بعدش يك همكار زنگ كه كجاست چي تنش بوده چي شده و...بعضي وقتا يه آدمايي بهت كمك مي كنم كه باورت نميشه...1 ساعت بعدش زنگ زد تا ساعت 11 پيشته...من بازهم راه رفتم و گريه كردم ساعت 10 زنگ زد نه 2 مياد من بازهم گريه كردم ساعت 1.5 س. و دائي اومدن دست خالي گفتن 6 مياد...دائي الان 24 ساعته من دارم ديوونه مي شم نه صبر كن صبر صبر صبر....تو داشتي چي مي كشيدي اي خدا ديگه طاقت ندارم....تلفن زنگ مي زد همه پا به پا بودن همدل و همراه آدمايي كه ازششون هيچ توقعي نداري هيچوقت كنارشون نبودي الان هم بغضت شدن...هيچ كسي از هيچ كاري دريغ نمي كرد ولي چرا دستم به دستت نمي رسيد؟ همه بهمون قول داده بودن تا 6 خدايا من دارم ديوونه مي شم اوج صبرم تا اذان مغربته دستشو به دستم برسون...از ساعت 4.5 اونجا بوديم همه اومده بودن ساعت 6.5 اون در لعنتي فلزي باز شد خدايا نفر هشتم تو بودي....نمي دونم تا بهت رسيدم چقدر طول كشيد...به نظرم پرواز كردم دلم مي خواست لمست كنم بدونم واقعي هستي.. اي خدا يعني اين كابوس تموم شد؟
امروز شد 3 ماه كه من و تو زير يه سقف روزامون رو به شبامون وصل كرديم...حيرت انگيزه اينهمه شتاب اين روزا ...يعني سه ماهه كه من هر روز صبح كه بيدار مي شم اولين چيزي كه مي بينم صورت توئه؟باورت مي شه؟
اين 92 روز كه كنار هم بوديم فوق العاده بود با تموم تلخيائي كه داشت با تمام مصيبتائي كه مثل زلزله تموم وجودمون رو لرزوند و زندگيمون رو بهم ريخت يه زماني نه خيلي دور اتفاقي كه برامون افتاد رو تو سرگذشت يه نفر ديگه شنيدم كه الان ديگه تو اين دنيا نيست اون موقع فقط به اين فكر كردم كه مگه مي شه بعد از اين فاجعه از سرپا شد مگه اين غم و اندوه تمومي داره ولي الان مي دونم كه ميشه سر پا شد ولي غم و اندوهش تموم نمي شه تا ابد داغش مي مونه فقط جنس غمش تغيير مي كنه ولي عمق اندوهش هر لحظه بيشتر ميشه و تو ياد مي گيري كه با اين غم زندگي كني همونطور كه هميشه مي كردي...فقدان حضورش روزاي اول ديوونه ات مي كنه ولي الان باهاش كنار مياي چون مي دوني كه راه ديگه اي نداري چي بگم ..مي خواستم امروز از تموم روزاي فوق العاده اي اين 3 ماه برام ساختي بگم از تموم روزائي كه مرد و مردونه پشت و پناهم شدي از تموم شبائي كه انتهاي كابوسام آغوش تو بود و صداي گرمت كه منو رها مي كرد از وحشت و اندوه از شادياي كودكانه اي كه نفس زندگي رو تموم لحظه هاي من دميد ازتموم لحظات كه غيبت كرديم گپ زديم مسخره بازي كرديم فيلم ديديم من پازل بازي كردم و تو شام درست كردي من نظافت كردم و تو سر تو به مجله گرم كردي از صبحائي كه منو رسوندي دفتر از روزائي كه به بهونه هاي واقعي و غير واقعي اومدي بهم سر زدي از تموم خريدائي كه براي خونمون كرديم از مهمونيائي كه با هم رفتيم از سفرائي كه با هم رفتيم ...
اين 3 ماه اين 13 هفته اين 92 روز اين 2208 ساعت اين 132480دقيقه فوق العاده بود بدون هيچ كم و كاستي و من عاشق لحظه به لحظه اش شدم .روحم در آرامش و قلبم عاشقه وقتي كنارتم و دستتو مي گيرم اما وقتي كه نيستي قلبم عاشق تر و روح در تب وتاب ديدنته...
پ.ن.1 آغوشت اندك جائيست براي زيستن و اندك جائيست براي مردن
پ.ن.2 اوني كه اون بالائي....چوپانمون بودي تا الان دستمونو گرفتي و صبر دادي و طاقت تو مصيبتامون عشق دادي به لحظاتمون شكرت فكر نكنم قهر بودم شرمنده بودم از اينكه اون روز دم بيمارستان يادم رفت خدائيتو بزرگيتو رحمتتو...
ولی وقتی به اون خونه دنج فکر می کنی که داره برات آماده می شه که به تک تک دیواراش فکر کرده و تمام تلاشش برای اینه که خونه دلخواه تو باشه به تمام وسایلی که با سلیقه تو خریده شده به اون تراس دنج که به عشق شبای تنهاییتون توش یاس کاشته که بوش مستتون کنه به آشپزخونه ای که برای طراحیش یه اندازه یه خونه وقت گذاشته و هزینه کرده و رو حتی لولای کشو هاش دقت کرده فکر می کنی یه خونه ای که می شه اولین خونه خودتون به لحظه های طلائی که تو کنار هم می گذرونید با خودت می گی
گل در بر و می در کف ومعشوقه به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است
۲. امان از نگاه غمگین مامان بابات و غم غریب صداشون و اشک تو چشماشون که دلت رو ریش ریش میکنه وقتی تماشات می کنن که داری اتاقتو جمع می کنی !
۳. با تمام سختی که این رفتن داره بی تاب رفتنی...بی تاب کنار ش بودن حرف زدن باهاش سربسر گذاشتنش لمس دستاش بوئیدنش دیدنش نفس کشیدن هوائی که اون داره به ریه هاش میفرسته ...امان از عشق
پ.ن.۱ اونی که اون بالائی دمت گرم هر کی از تو ناامید باشه جدی خیلی خره!
نه عزیز دلم نه نازنینم قرار نبود منو عاشق کنی...
پ.ن.۱ تنها در تو به شادمانی می نگرم
زیرا هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پ.ن.۲ هی هی هی...ای روزگار ای اونی که بالایی فقط می تونم بگم شکر که هستی دستمون رو گرفتی غیر ممکنا رو برامون ممکن ساختی "نمی دونم سال دیگه کجای دنیا هستیم ولی هر جا باشه مهم نیست من آرزو می کنم کنار هم زیر یه سقف باشیم و حلقه ات تو دستم باشه"
همه اینا رو گفتم که بگم نمی دونم چرا نمی دونم چی شد چیا شنیدم که اینطوری شدم واله و شیدا تو چیکار کردی که من از همه چیز و همه کس دل کندم رها شدم تو دریایی که نمی دونستم کی منو به ساحل می رسونه یه دریایی که خیلی وقتا طوفانی می شد ولی حتی طوفانش رو هم می طلبیدم با تمام وجود....تو این ۱ سال و ۲ ماه و ۶ روزی که تو اومدی تو زندگیم حتی یه لحظه از ذهنم فکرم و قلبم بیرون نرفتی تو بدترین شرایط هم شاکر بودم از خدای خودم که تورو سر راهم قرار داد...
دوستت دارم
نمی دونم یادت هست و به روت نمیاری یا اصلا یادت نیست نمی دونم ازت بابت این فراموشکاری دلخورم یا نه ولی می دونم اصل مطلب اینکه تو هستی کنارم و اون کاری که از دستت بر میاد برام انجام می دی حتی اگه ۱۷-۱۸ ساعت معطلی تو فرودگاه باشه حتی اگه دیدن لباس عروس با تمام خستگیات باشه در حالی که می دونم حوصله اش رو نداری حتی اگه دنبال باغ دلخواه من گشتن باشه حتی اگه حساب باز کردن برای من باشه حتی اگه مبل دیدن باشه ...
گاهی ازت دلخور می شم که تاریخا یادت نمی مونه لاو نمی ترکونی احساسات تند به خرج نمی دی ولی خودم قبول دارم که اینا ظواهر امره مهم اینکه تو هستی کنارم تو تمام مشکلات و سختیا و نگرانیا و دغدغه ها و من خیالم راحته که با تو میشه از پس همه چیز بر اومد
ولی این دل زبون نفهم بچه من بدجوری هواتو کرده
پ.ن.۱ چه کنم نازنین عروس بچه ساله سر شب خوابش می گیره!
می ترسم مضطربم و با آنکه می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم
ممنونم بابت صبری که در مقابل احساسات تند و تیزم داری
ممنونم بابت احترامی که بهم می ذاری
ممنونم بابت لحظات نابی که بهم هدیه کردی
ممنونم بابت سختی هایی که به خاطر من تحمل کردی
ممنونم بابت صداقتی که تو حرفات و کارات داری
ممنونم بابت زندگیی که منو شریکش کردی
ممنونم بابت قلبی که منو توش جا دادی
ممنونم بابت تمام لحظات سختی که کنارم موندی
ممنونم بابت بودنت از اونی که اون بالاست
پ.ن.۱ مهم نیست چی بشه مهم اینه که تو هستی مثل کوه پشت من و بهم آرامش می دی حتی از ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر ،این چه قدرتیه که فقط شنیدن یه جمله ازت می توونه دنیای منو آروم کنه؟
Dream of you ,Schiller
always waited for the moment that you would come through my door
this brough loneliness so far
I lay my hand onto my heart
is this the life I want to live
is this the dream of had of you
Super girl.Reamon
then she shout I'm alive
tell me she's got no more time
cause she's a super girl
and super girls don't cry
then she scream in my face
tell me to leave,leave this place
cause she's a super girl
and super girls just cry
Hanging on ,Kim wild
Why don't ya be a man about it and set me free
Now you don't care a thing about me
You're just using me - Hey, abusing me
Get out, get out of my life
And let me sleep at night
'Cos you don't really love me
You just keep me hangin'on
bang bang my baby shout me
now he's gone and I don't know why
until tthis day I sometimes cry
he didn't even say good bye
he didn't take time to lie
آهنگ ای ساربان محسن نامجو
در بستن پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بود
این عشق ما بماند به جا
بانوی موسیقی و گل ابی
بانوی موسیقی و گل
اسطوره عاشق شدن
تا من دوباره من بشم
دوباره لبخندی بزن
تصور کن سیاوش قمیشی
جهانی رو تصور کن
پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه
پر از تکرار آبادی
