تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker حیاط خلوت

حیاط خلوت

بهم گفتن سرتو بالا بگيربه خودت ببال گريه نكن اينا همينو مي خوان كه اشكتو ببينن كه شكستنتو ببينن ولي من برام مهم نبود پشتم لرزيده بود دستم از دستت جدا شده بود ميون اون همه آدم گمت كرده بودم تو رو برده بودن من دستم به هيچ جا بند نبود وقتي تو ماشين سوم دستتو آروم در مقابل فرياداي من تكون دادي ديگه هيچي نديدم نديدم كه دنبالم دويدن تهديدم كردن فراريم دادن حالا ديگه حداقل مي دونستم كجائي بينمون ديگه 100 متر بيشتر فاصله نبود ولي 100 متري پر از آدم پر از ديوار...اول كه رسيدم اونجا 6-7 نفر مثل ما بيشتر نبود ولي بعد از 2 ساعت شايد 300 نفر شديم كه عزيزامونو گم كرده بوديم همه با هم همدلو همراه شده بوديم فرقي نداشت از كجاي شهر اومديم چي تنمونه خونمون كجاست ماشينمون چيه همه مادر بوديم پدر بوديم همسر بوديم فرزند بوديم خواهر وبرادر بوديم...همه پاره تنمونو گم كرده بوديم...ساعت 8 شب كه شد يه ليست خوندن 240 نفر... اسم تو بود خنده دار بود خدا رو شكر مي كردم كه قبول كردن تو اونجائي...همه دورم بودن ولي خيلي تنها بودم تازه اون موقع معني غربتو فهميدم وقتي غريبي كه دستت به هيچ جائي بند نباشه فريادت به گوش هيچ كس نرسه همه مي گفتن صبر كن قول ميديم تا اذان صبح دستش تو دستت باشه به هر كسي زنگ مي زديم مي گفتن تا صبح صبر كنين اگه تا اون موقع نيومد بعد به فكر راهي باشين نمي دونم چند بار ولي شايد 100 دفعه جلوي در رفتم و برگشتم سوال كردم خواهش كردم فرياد زدم هيچ و هيچ...هر نيم ساعت يك بار 7-8 نفر ميومدن بيرون ولي باز تو نبودي دروغام به مامانت ومامانم بي تابم كرده بود اي خدا جواب اينا رو چي بدم!شد 2 صبح به دلم افتاده بود كه به اتفاقي افتاده هيچكي جوابمو نمي داد هر كي ميومد بيرون سراغتو مي گرفتم ...زدنتون؟خيلي اذيت مي كنن؟اونجا آب هست؟گرسنه نموندين كه....فلاني نديدي؟؟اين شكلي اونجوري بود اينجوري بود...ولي دريغ از يك كلام...به تنهايي تو فكر مي كردم...اونجا چي كار ميكني بميرم برات چي بهت گذشته...ميدونستي ما اينجا همه در تكاپو بوديم؟...ساعت 4 ديگه مطمئن بودم اتفاقي افتاده از قيافه همه معلوم بود ولي همه انكار مي كردن!يكي آزاد شد رفتم طرفش تورو مي شناخت با تو بود همه بهش علامت ميدادن كه نگو ولي اون آب پاكي رو ريخت رو دستم كارت بيخ داشت دنبال هر آشنائي كه مي توونين بگردين!كمرم شكست ديگه صداي ضجه هام بلند شده بود دائيت اومد طرفم بغلم كرد نترس ما هستيم نمي ذاريم اتفاقي براش بيفته اين همه دوست تو اين شهر داريم ولي ياس رو تو چشمش مي خووندم اي خدا حالا جواب مامانت رو چي بدم..منو با و. فرستادن خونه بخواب...ولي مگه مي توونستم آروم بشينم و. همه پا به پاي من گريه مي كرد ديگه از هم گسيخته بودم 14-15 ساعت بود كه گمت كرده بودم اي خدا الان مي فهمم بيقراري يعني چي...اي خدا كمكم كن خدايا نجاتم بده توهم زنگ موبايل پيدا كرده بودم...ساعت 7 زنگ زدم به دوستي 10 دقيقه بعدش يك همكار زنگ كه كجاست چي تنش بوده چي شده و...بعضي وقتا يه آدمايي بهت كمك مي كنم كه باورت نميشه...1 ساعت بعدش زنگ زد تا ساعت 11 پيشته...من بازهم راه رفتم و گريه كردم ساعت 10 زنگ زد نه 2 مياد من بازهم گريه كردم ساعت 1.5 س. و دائي اومدن دست خالي گفتن 6 مياد...دائي الان 24 ساعته من دارم ديوونه مي شم نه صبر كن صبر صبر صبر....تو داشتي چي مي كشيدي اي خدا ديگه طاقت ندارم....تلفن زنگ مي زد همه پا به پا بودن همدل و همراه آدمايي كه ازششون هيچ توقعي نداري هيچوقت كنارشون نبودي الان هم بغضت شدن...هيچ كسي از هيچ كاري دريغ نمي كرد ولي چرا دستم به دستت نمي رسيد؟ همه بهمون قول داده بودن تا 6 خدايا من دارم ديوونه مي شم اوج صبرم تا اذان مغربته دستشو به دستم برسون...از ساعت 4.5 اونجا بوديم همه اومده بودن ساعت 6.5 اون در لعنتي فلزي باز شد خدايا نفر هشتم تو بودي....نمي دونم تا بهت رسيدم چقدر طول كشيد...به نظرم پرواز كردم دلم مي خواست لمست كنم بدونم واقعي هستي.. اي خدا يعني اين كابوس تموم شد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:41  توسط    | 

بعد از ۶ ماه خوابیدن تو اتاق زمان مجردی حال عجیبی‌ داره...اونم تک و تنها شب بخیر گفتنای شبانه زنگ زدن اول صبح تماس مکرر در طول روز حس غریب داشتن و نداشتن توام ..الان که دوباره تو شرایط اون روزا قرار گرفتم شاد هستم از اینکه میبینم تمام اون احساس عاشقانه و شگفت انگیز وجود داره بدون هیچ شکی‌ از لحظه‌ای که از تو جدا شدم دلتنگتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:56  توسط    | 

امروز شد 3 ماه كه من و تو زير يه سقف روزامون رو به شبامون وصل كرديم...حيرت انگيزه اينهمه شتاب اين روزا ...يعني سه ماهه كه من هر روز صبح كه بيدار مي شم اولين چيزي كه مي بينم صورت توئه؟باورت مي شه؟

اين 92 روز كه كنار هم بوديم فوق العاده بود با تموم تلخيائي كه داشت با تمام مصيبتائي كه مثل زلزله تموم وجودمون رو لرزوند و زندگيمون رو بهم ريخت يه زماني نه خيلي دور اتفاقي كه برامون افتاد رو تو سرگذشت يه نفر ديگه شنيدم كه الان ديگه تو اين دنيا نيست اون موقع فقط به اين فكر كردم كه مگه مي شه بعد از اين فاجعه از سرپا شد مگه اين غم و اندوه تمومي داره ولي الان مي دونم كه ميشه سر پا شد ولي غم و اندوهش تموم نمي شه تا ابد داغش مي مونه فقط جنس غمش تغيير مي كنه ولي عمق اندوهش هر لحظه بيشتر ميشه و تو ياد مي گيري كه با اين غم زندگي كني همونطور كه هميشه مي كردي...فقدان حضورش روزاي اول ديوونه ات مي كنه ولي الان باهاش كنار مياي چون مي دوني كه راه ديگه اي نداري چي بگم ..مي خواستم امروز از تموم روزاي فوق العاده اي اين 3 ماه برام ساختي بگم از تموم روزائي كه مرد و مردونه پشت و پناهم شدي از تموم شبائي كه انتهاي كابوسام آغوش تو بود و صداي گرمت كه منو رها مي كرد از وحشت و اندوه از شادياي كودكانه اي كه نفس زندگي رو تموم لحظه هاي من دميد ازتموم لحظات كه غيبت كرديم گپ زديم مسخره بازي كرديم فيلم ديديم من پازل بازي كردم و تو شام درست كردي من نظافت كردم و تو سر تو به مجله گرم كردي از صبحائي كه منو رسوندي دفتر از روزائي كه به بهونه هاي واقعي و غير واقعي اومدي بهم سر زدي از تموم خريدائي كه براي خونمون كرديم از مهمونيائي كه با هم رفتيم از سفرائي كه با هم رفتيم ...

اين 3 ماه اين 13 هفته اين 92 روز اين 2208 ساعت اين 132480دقيقه فوق العاده بود بدون هيچ كم و كاستي و من عاشق لحظه به لحظه اش شدم .روحم در آرامش و قلبم عاشقه وقتي كنارتم و دستتو مي گيرم اما وقتي كه نيستي قلبم عاشق تر و روح در تب وتاب ديدنته...

پ.ن.1 آغوشت اندك جائيست براي زيستن و اندك جائيست براي مردن

پ.ن.2 اوني كه اون بالائي....چوپانمون بودي تا الان دستمونو گرفتي و صبر دادي و طاقت تو مصيبتامون عشق دادي به لحظاتمون شكرت فكر نكنم قهر بودم شرمنده بودم از اينكه اون روز دم بيمارستان يادم رفت خدائيتو بزرگيتو رحمتتو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:45  توسط    | 

می دونی چیه؟شاید بدونی شایدم ندونی...گاهی وقتا زندگی بد بازیت میده!یعنی بازی دیگه نیست یه امتحان بعضی شبا فکر می کنم اگه اتفاقات این ۱ ماه و نیم رو به خواب هم می دیدم از ترس و غم و غصه مرده بودم ولی اونیکه اون بالا نشسته انگار صبر و طاقت زیادی به همه داده...آخه کی باورش میشه که یکی اینطوری مثل رخش بیاد وایسه تو عروسی پسرش و مهمانا رو خوشامد کنه و مجلس برپا کنه دو روز بعدش دیگه نباشه...می دونی بابا عین ماهی از دستمون لیز خورد افتاد تو اقیانوس ابدیت و نور داغش به دلمون موند که که تو اون تراس با صفا باهاش بشینیم و مهمون خونمون باشه می دونی تازه الان می فهمم وقتی میگن جیگرم می سوزه یعنی چی یعنی اینکه عصرا به امید این کلید رو بچرخونی تو در که ببینیش جای همیشگیش نشسته ولی در که باز شه با یه خلا روبرو شی یعنی اینکه وقتی می خوای ببینیش دستشو بگیری باهاش حرف بزنی انگاری یه دیوار از جنس شیشه و نور بینتون باشه و تو با ناامیدی فقط بتوونی طنین صداشو تو ذهنت تکرار کنی نمی دونم من باید پشت و پناهت می شدم محکم تو این روزای سخت و غمناک کنارت میایستادم کم نمیاوردم و اووردم این غم منو از پا در آورد کمرمو شکوند آخه من امانتیش بودم آخه من تو اون شهر به غیر از شما ۳ نفر که پناهی نداشتم که یهو انگار پر بکشه و بره...آخه من حتی نرسیدم برای عروسی که عین خواب و خیال بود ازش تشکر کنم آخ آخ آخ که چی بگم...اگه تو اینقدر خوب نبودی اگه اینقدر محکم نبودی اگه اینقدر دلت دریائی نبود من هم روزای اول سر به بیابون می زدم اگه مامانت نبود اگه ه.و م. نبودن با اون نگاه و دستای مهربون واون دختر شیرینشون آگه م. نبود با اون حرفاو آغوش محکمش اگه عمه هات نبون با اون محبتای عجیب غریبشون...به خدا من دق کرده بودم نمی دونم قسمت چی بود هر چی که بود عجیب بود می دونم دلت براش خیلی تنگه مثل من مثل مامانت مثل همه ولی اون پرید تو دریای نور و ابدیت آسوده و آروم همونطور که همیشه آرزوش بود و ما ازش فرار می کردیم نمیبدونم تهش رو چی بگم فقط می خوام بدونی که هر لحظه و هر دقیقه وقتی صداتو می شنوم دستتو می گیرم نگاهت می کنم که اینطور محکم و عاشقانه کنارم ایستادی تو تمام شرایط و سختیا و گرفتاری به خاطر من اشکاتو قایم کردی غمتو تو دل ریختی دلت گریون بود و لبت خندون برام خدا رو شکر میکنم می خوام بدونی که عاشقتم و هر لحظه از لحظه پیش عاشقتر می خوام بدونی که تو اون شهر غریب تو و مامانت شدین تموم دار وندارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:9  توسط    | 

۱.یه حس عجیبیه...تلخ و شیرین باهم قاطیه وقتی می خوای خونه ای رو ترک کنی که ۲۲ سال توش بودی اولین دوست پسر رو گرفتی اولین پارتی رو رفتی دانشگاه قبول شدی اولین سفر دانشجوئی رو رفتی کار کردی اولین حقوقتو گرفتی دست به جیب شدی سعی کردی رو پای خودت بایستی اولین ماشین تو خریدی  تو یک کلام خونه ای که توش یزرگ شدی. اتاقی رو ترک کنی که شاهد گریه ها و خنده هات بوده دیواراش شاهد تمام پچپچه های دخترونه بوده تلفنای صد تا یه غاز ابرو بر داشتن یواشکی اولین آرایشا ....وقتی لباساتو از تو کمد جمع می کنی تازه می فهمی یعنی چی....یعنی دیگه اینجا مهمونی باید بری توی  یه خونه  دیگه این لباسا رو تو یه کمد دیگه جا بدی دیگه این اتاق  شاهد خنده ها و گریه هات نیست اینجا می شه اتاق سابقت اتاق مهمون اینا قسمتای تلخشه

 ولی وقتی به اون خونه دنج فکر می کنی که داره برات آماده می شه که به تک تک دیواراش فکر کرده و تمام تلاشش برای اینه که خونه دلخواه تو باشه به تمام وسایلی که با سلیقه تو خریده شده  به اون تراس دنج که به عشق شبای تنهاییتون توش یاس کاشته که بوش مستتون کنه به آشپزخونه ای که برای طراحیش یه اندازه یه خونه وقت گذاشته و هزینه کرده و رو حتی لولای کشو هاش دقت کرده فکر می کنی یه خونه ای که می شه اولین خونه خودتون به لحظه های طلائی که تو کنار هم می گذرونید با خودت می گی

  گل در بر  و می در کف ومعشوقه به کام است      سلطان جهانم به چنین روز غلام است  

 ۲. امان از نگاه غمگین مامان بابات و غم غریب صداشون و اشک تو چشماشون که دلت رو ریش ریش میکنه وقتی تماشات می کنن که داری  اتاقتو جمع می کنی !

۳. با تمام سختی که این رفتن داره بی تاب رفتنی...بی تاب کنار ش بودن حرف زدن باهاش سربسر گذاشتنش لمس دستاش بوئیدنش دیدنش نفس کشیدن هوائی که اون داره به ریه هاش میفرسته ...امان از عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:59  توسط    | 

نمی دونی یاشایدم بدونی چه حس نابیه وقتی وسایل خونتو ،خونه خودتو، خونه ای با هزاران عشق و آرزو بهش فکر می کنی و به خاطر کنار تو بودن زیر سقفش بی خیال همه چیز میشی جمع و جور می کنی و می چینی  تو کارتن و رو در کارتن لیستشونو می نویسی...

پ.ن.۱ اونی که اون بالائی دمت گرم هر کی از تو ناامید باشه جدی خیلی خره!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:7  توسط    | 

هی پسر این رسمش نبودا قرار ما یه تبریک عید ساده بود یه گپ دوستانه دو دقیقه حرف و صحبت نه اینکه تو بیای و تمام لحظه هامو بگیری نه اینکه هر شب تا ۵ صبح باهام حرف بزنی نه اینکه هر ساعت زنگ بزنی  از احوال من بپرسی که اگه ۱ ساعتی نزنی من فکر کنم چیزی گم کردم نه اینکه تو ۱۰ روز تمام زندگیتو برام باز کنی و من توش گم شم نه اینکه تو تمام تلفنای دوستای قدیمی رو پاک کنی و هیچ تماسی رو جواب ندی نه اینکه ندیده بهم بگی دوستم داری که من گر بگیرم و دستام بلرزه و سکوت کنم نه اینکه اینقدر مهربون باشی که من دلم بخواد خودمو تو آغوشت قایم کنم نه اینکه هر آخر هفته به هوای ۵-۶ ساعت دیدن من بکوبی بیای تهران نه اینکه مرد و مردونه تک و تنها بیای پیش بابام نه اینکه برای ۱۲ ساعت دیدن من بکوبی از ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر بیای و ۲۴ ساعت هم بمونی و رفیق نیمه راه دوستات شی نه اینکه بهترینا رو برام انجام بدی نه اینکه منو سر سفره عقد بشونی و من بشم زنت همسرت همراهت همدمت... بازم قرار این نبود که بعد از ۳ سال که ببینمت مست باشم نه اینکه حسودیم بشه به ن. و س. و ص. و....نه اینکه هر لحظه و هر ساعت منتظر زنگ تو باشم نه اینکه با دیدن اسمت رو موبایلم قلبم تو دهنم بزنه نه اینکه به خاطر بودن با تو به همه دنیا دروغ بگم نه اینکه هی به تو فکر کنم و فکر کنم . ...نه اینکه به خاطر بودن با تو چشم از همه چیز ببندم نه اینکه ترک شهر و خونه و خانواده کنم نه اینکه دلم پر پر بزنه برای دیدنت لمس کردنت بوسیدنت....نه اینکه سفره دلم رو برات باز کنم نه اینکه همه اولین ها رو با تو تجربه کنم نه اینکه بهت بله بگم بشی شوهرم همسرم همراهم همدمم تکیه گاهم

نه عزیز دلم نه نازنینم قرار نبود منو عاشق کنی...

پ.ن.۱ تنها در تو به شادمانی می نگرم

زیرا هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام

پ.ن.۲ هی هی هی...ای روزگار ای اونی که بالایی فقط می تونم بگم شکر که هستی دستمون رو گرفتی غیر ممکنا رو برامون ممکن ساختی "نمی دونم سال دیگه کجای دنیا هستیم ولی هر جا باشه مهم نیست من آرزو می کنم کنار هم زیر یه سقف باشیم و حلقه ات تو دستم باشه"

ای بنده نواز کارساز  "از دیشب دارم به اون خونه فکر می کنم به یه خونه سفید دلباز روشن آفتابگیر و آروم به یه آشپزخونه جمع و جور که همیشه بوی چای تازه دم بده و یه ظرف میوه کوچولو رو کانترش باشه...به یه تراس خوشگل که ازش یه roof garden جمع و جور و دنج در بیارم سه چهار تا مبل راحتی با یه میز بزرگ یه باربیکیو چند تا گلدون بزرگ شمعدونی چند تا درختچه یه قلیونم که همون دوروبراست!برای خلوت شبای خنک بهاری مون ..."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط    | 

چه زود می گذره شد ۲ ماه و ۱ روز باورت می شه ۶۳ روز... هنوزم وقتی شناسنامه رو نگاه می کنم جا می خورم چه راحت یادم میره که لحظه شماری می کردم برای ۶۳ روز پیش رفیق من همراه من دوستم عشقم حالا باید عنوان همسرم بهت اضافه کنم حالا باید تو فرم های استخدام بزنم متاهل حالا برای تمدید پاسپورت باید امضای محضری از تو داشته باشم حالا باید خیلی کارا کنم باید آشپزی یاد بگیرم خونه داری خیاطی اتو کردن پیراهن مردونه برنامه ریزی کنم برای روزای آینده برای تو خودم برنامه غذاییمون سلامتی مون همه چیز ....باورت میشه با یه بله اینهمه متحول شدیم؟هی رفیق من همراه شادی و غمم بزرگترین تکیه گاهم عزیزترینم ...سخت ترین لحظه های این روزای من تو سالن ترانزیته...که یا تو منو گذاشتیو رفتی یا من تو رو تو میری دلم نمی خواد دیگه پا تو اتاقم بزنم....آخه جای خالی تو رو مگه میشه با چیزی عوض کرد؟

همه اینا رو گفتم که بگم  نمی دونم چرا نمی دونم چی شد چیا شنیدم که اینطوری شدم واله و شیدا تو چیکار کردی که من از همه چیز و همه کس دل کندم رها شدم تو دریایی که نمی دونستم کی منو به ساحل می رسونه یه دریایی که خیلی وقتا طوفانی می شد ولی حتی طوفانش رو هم می طلبیدم با تمام وجود....تو این ۱ سال و ۲ ماه و ۶ روزی که تو اومدی تو زندگیم حتی یه لحظه از ذهنم فکرم و قلبم بیرون نرفتی تو بدترین شرایط هم شاکر بودم از خدای خودم که تورو سر راهم قرار داد...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:54  توسط    | 

امروز شد ۱ ماه که من و تو رسما و شرعا و عرفا زن و شوهریم....

نمی دونم یادت هست و به روت نمیاری یا اصلا یادت نیست نمی دونم ازت بابت این فراموشکاری دلخورم یا نه ولی می دونم اصل مطلب اینکه تو هستی کنارم و اون کاری که از دستت بر میاد برام انجام می دی حتی اگه ۱۷-۱۸ ساعت معطلی تو فرودگاه باشه حتی اگه دیدن لباس عروس با تمام خستگیات باشه در حالی که می دونم حوصله اش رو نداری حتی اگه دنبال باغ دلخواه من گشتن باشه حتی اگه حساب باز کردن برای من باشه حتی اگه مبل دیدن باشه ...

گاهی ازت دلخور می شم که تاریخا یادت نمی مونه لاو نمی ترکونی احساسات تند به خرج نمی دی ولی خودم قبول دارم که اینا ظواهر امره مهم اینکه تو هستی کنارم تو تمام مشکلات و سختیا و نگرانیا و دغدغه ها و من خیالم راحته که با تو میشه از پس همه چیز بر اومد 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:0  توسط    | 

جای خالی چمدونت تو اتاق بهم دهن کجی می کنه حوصله پازل بازی کردن هم ندارم یه عالمه فیلم ندیده اینجا تلنبار شده که دلم نمی خواد از طرفشون رد شم بالشتو زیر سر گذاشتم به هوای بوی تو دیشب از خواب پریدم تو خواب و بیداری دست دراز کردم که دستتو بگیرم ....هیچی نبود هیچ کس نبود دلم کلی هواتو کرد.... دست خودم نبود اشکام سرازیر شد به خدا می دونم باید صبوری کنم محکم باشم خم به ابرو نیارم می دونم همه چیز بر وفق مراده می دونم که همه چیز طبق برنامه پیش میره می دونم همه برامون سنگ تموم گذاشتن می دونم تو بهترینا رو برام انجام دادی می دونم اون شب من خوشبخت ترین عروس دنیا بودم

ولی این دل زبون نفهم بچه من بدجوری هواتو کرده

پ.ن.۱ چه کنم نازنین عروس بچه ساله سر شب خوابش می گیره!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط    | 

آخرین شب مجردی....

می ترسم مضطربم و با آنکه می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط    | 

ممنونم بابت عشقی که این ۱ سال بهم دادی

ممنونم بابت صبری که در مقابل احساسات تند و تیزم داری

ممنونم بابت احترامی که بهم می ذاری

ممنونم بابت لحظات نابی که بهم هدیه کردی

ممنونم بابت سختی هایی که به خاطر من تحمل کردی

ممنونم بابت صداقتی که تو حرفات و کارات داری

ممنونم بابت زندگیی که منو شریکش کردی

ممنونم بابت قلبی که منو توش جا دادی

ممنونم بابت تمام لحظات سختی که کنارم موندی

ممنونم بابت بودنت از اونی که اون بالاست

پ.ن.۱ مهم نیست چی بشه مهم اینه که تو هستی مثل کوه پشت من و بهم آرامش می دی حتی از ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر ،این چه قدرتیه که فقط شنیدن یه جمله ازت می توونه دنیای منو آروم کنه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط    | 

به نظرم یه خرده دیر شده ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس مگه نه؟

 Dream of you ,Schiller

always waited for the moment that you would come through my door

this brough loneliness so far

I lay my hand onto my heart

is this the life I want to live

is this the dream of had of you 

Super girl.Reamon

then she shout I'm alive

tell me she's got no more time

cause she's a super girl

and super girls don't cry

then she scream in my face

tell me to leave,leave this place 

cause she's a super girl

and super girls just cry

Hanging on ,Kim wild

Why don't ya be a man about it and set me free
Now you don't care a thing about me
You're just using me - Hey, abusing me
Get out, get out of my life
And let me sleep at night
'Cos you don't really love me
You just keep me hangin'on

bang bang my baby shout me

now he's gone and I don't know why

until tthis day I sometimes cry

he didn't even say good bye

he didn't take time to lie

آهنگ ای ساربان محسن نامجو

در بستن پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود

این عشق ما بماند به جا

بانوی موسیقی و گل ابی

بانوی موسیقی و گل

اسطوره عاشق شدن

تا من دوباره من بشم

دوباره لبخندی بزن

تصور کن سیاوش قمیشی

جهانی رو تصور کن

پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه

پر از تکرار آبادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:48  توسط    | 

دوازدهمین دو گذشت

سی و سه روز مونده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط    | 

این روزا فکر مرگ منو می ترسونه من خیلی آدم قوی تو اعتقاداتم نیستم با عقلم هم خیلی چیزا رو نمی توونم باور کنم ولی ته دلم مطمئنم که از یه جای دیگه اومدم و به یه جای دیگه میرم مطمئنم یکی اون بالا هست که دوستم داره مطمئنم که این اومدن و رفتن حکمتی داره ولی این روزا خیلی فکر ترک این دنیا ذهنم رو مشغول کرده حتی ترسونده هر جائی تو روزنامه تو تلویزیون از دهن مردم حرف مرگ رو  که می شنوم به این فکر می کنم چیکار کرده کدام کارش به نتیجه رسیده چطوری از اونایی که دوستشون داشته و دوستش داشتن جدا شده ...احساس می کنم این مدت وابستگیم به دنیا خیلی زیاد شده عاشق مادیاتش نشدم هنوزم در مورد مادیاتش مثل گذشته فکر می کنم اون چیزی که اینقدر منو دلبسته به این دنیا کرده  حضور توئه از وقتی تو اومدی زندگیم هدفمند شده می دونم دیگه چی می خوام می دونم می خوام روزام رو چطوری بگذرونم به این فکر می کنم سی سال چهل سال پنجاه سال ....کمه برای با هم بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:18  توسط    |